اینقدر این روزا حوصلم ته کشیده که سر هیچ چیزی...با هیچکسی بحث نمیکنم...میگن اینکارو بکن میگم باشه...اینطوریه...باشه...اونطوریه...باشه...دنیا قشنگه...باشه...اصلا دلم نمیخواد هم با آدمی حرف بزنم ولی متاسفانه خودمو درگیر کاری کردم و مجبورم با آدما در ارتباط باشم...مامانم همیشه درست میگفت بهم که "تو باید تو غار زندگی کنی"...واقعا فکر خوبیه...میخوام بگردم یه غار مناسب پیدا کنم...البته باید غارش آنتن برای اینترنت داشته باشه...بی فیلمو سریال که نمیشه...

از حرفای بیهوده...تلاشهای بیهوده...امید داشتن های بیهوده واقعا بدم میاد...مخصوصا حرفای تکراری آدمها...واقعا خودشون حس نمیکنن که دارن حرف تکراری میزنن...بابا صد بار که یه داستانو تعریف نمیکنن که...مثلا طرف میاد راجع به اهدافش حرف میزنه...بابا خب صدبار اینو گفتی...برو تلاش کن برسی بهشون حرف زدن نداره که...اسمشو هم میذارن دردو دل دوستانه...بسه دیگه...من حفظ شدم همه دیالوگ هاتونو...اعصاب آدمو میریزن بهم...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 2:11 نویسنده Weißes Eule |