آغاز سال...با تو بود...پایان سال...بی تو... 


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 1:15 نویسنده Weißes Eule |

اینکه یک نفر نخواد...سال نورو بهش تبریک بگید...اینقدر تعجب بر انگیزه...!؟


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 18:48 نویسنده Weißes Eule |

چقدر از دو سال پیش پس رفت کرده ام...
یک دوستی گفته بود چند تا از نوشته های مورد علاقه ات را برایم بفرست...بی توجه به سالهای 95 و 96 سراغ آرشیو سال 94 رفتم...چقدر بهتر از حالا می نوشتم...چقدر با تمام بد حالی ام...با انگیزه پیگیر هدفم بودم...چقدر در حال تلاش...
ولی حالا...
کوهنوردی را تصور کنید که یک قدم مانده به فتح قله سقوط کند...آسیب ببیند...مدتی بعد خوب شود ولی دیگر نتواند سمت کوهی برود...چیزی مانع اش شود که هر چه تمرین و تلاش میکند جواب نمی دهد...نمیتواند...چیزی مثل ترس...و کم کم بی خیال میشود...میگذارد روزهایش هر طور که روزگار میخواهد بگذرند...تا یک روز فراموش کند اصلا کوهنورد بوده...
من همان سال سقوط کردم...سقوطی که هنوز فراموش نشده...سقوط با دستهای خودم...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 22:53 نویسنده Weißes Eule |

در میان کابوس های همیشگی...گاهی خوابی رویایی هم میبینم... از اونهایی که دلم نمیخواد بیدار بشم...که همینطور ادامه پیدا کنه...بره تا تهش...شاید اونجا هپی اندینگ داشت... 


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 2:54 نویسنده Weißes Eule |

تا به حال آنقدر تنها بوده اید که دیگر نتوانید آدمها را تحمل کنید...حتی خانواده و دوستانتان...اصلا دلتان نخواهد آدمی باشد و حرف بزند...اصلا صدایی نشنوید...هیچ آدمی حالتان را نپرسد...

آنقدر تنها که حس کنید احتیاج به هیچ بودنی نیست...از پس هر کاری تنها برمی آیید...تنهایی تجربه کسب میکنید...اصلا هر که شما را از دور دید اشاره کند این همان آدم تنهاست...

این روزها حالم این چنین است...آنقدر که دلم نمی خواهد دوستانم را ببینم...دلم نمی خواهد از خانه بیرون بروم...دلم نمی خواهد حالم را بپرسند...دلم نمی خواهد با من حرف بزنند...ولی میان آدمهایی هستم که نمیتوانم برایشان از نخواستن هایم بگویم...

این درجه از تنهایی...یعنی یک روزی تنها مردن...و چی میتونه از این وحشتناک تر باشه...!!


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 1:47 نویسنده Weißes Eule |

مزایای نبودنش (دور بودنش) زیاده...از خاموش بودن همیشگی تلویزیون...تا سکوت خونه...هیچ بحثی...هیچ حرفی...نامرتب بودن اتاق دیگه اهمیتی نداره...همچنین شستن ظرفها که همیشه باید به موقع شسته می شدند...باعث خلاقیتم در آشپزی شده...هرچند هرشب ازش میپرسم فلان غذا چطور درست میشه...امروز باهاش کات کردم...گفتم دیگه پی وی نیا...میدونستم طاقت نمیاره...دو ساعت بعد پیام داد...یک رمان میفرستی برام... 

احتمالا من تنها آدمی باشم که با مادرش کات میکنه و بهش میگه بای عشقم...و تنها آدمی که از دور بودن مادرش خوشحاله...دور بودنی به فاصله ی یک قاره... 


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 21:51 نویسنده Weißes Eule |

برای خودش برنامه ریزی کرده ظهرها بعد از کار بیاید و باهم آلمانی بخوانیم...من هم لبخند زنان قبول کردم...شاید بودنش باعث شود من هم مجبور به خواندن شوم...نگفتم نمیتوانی بروی...نگفتم نمیتوانی بخوانی...نگفتم باز هم نمیشود...فقط قبول کردم...
تمام امروز را فکر میکردم...وقتی بیکارم فکر میکنم...تمام خانه را تمیز کردم و فکر کردم...نقاشی کشیدم و فکر کردم...رادیو گوش دادم و فکر کردم...غذا درست کردم و فکر کردم...با تمام مشغول بودنم فکر میکردم...که اگر نبود...اگر آن سالها نبود...اگر آن سالها مثل حالا بی احساس بودم...اگر از او میگذشتم...اگر به فکر رویاهای خودم بودم...اگر حالم بد نبود و بیشتر درس می خواندم...اگر معدل لعنتی کارشناسی ام کمی بیشتر بود...الان در یکی از کافه های خیابانی یکی از شهرهای آلمان نشسته بودم میان حجمی از کتاب و جزوه و یادداشت...و راجع به اینکه چرا فلان سلول سرطانی نامرد است یا چرا ویروس ایدز اینقدر خوشحال و زیباست...یا ام اس دردش چیست...تحقیق میکردم...
و حالا چندین برابر باید بیشتر تلاش کنم...به قول او کمی همت داشته باشم...اراده و قدرت زیاد تا به خواسته ام برسم...با ذهنی خسته و قلبی متلاشی شده...تنها و تنها و تنها...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 3:43 نویسنده Weißes Eule |

باید کشف کنم...چرا بعضی وبلاگها از لیست وبلاگ دوستانم پاک میشوند!! 

بلاگفا میخوره یعنی...!؟!


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 21:42 نویسنده Weißes Eule |

. بی رحمی نیست...وبلاگی که همیشه میخواندی را باز کنی و با صفحه ای سفید روبرو شوی...و هیچ...و هیچ...رفتنی که حتی نمیتوانی دلیلش را بدانی و بپرسی...بی رحم نباشید...ناگهانی نروید... 

.. سومین جلسه دفاعی بود که شرکت میکردم...جلسه های دفاع جالب و هیجان انگیزه...شاید هیچ وقت خودم همچنین جلسه ای نداشته باشم...یا نتونم...تمام دانشگاه تهرانو مثل توریستها گشتیم و قدم زدیم و عکس گرفتیم...و من مقایسه اش میکردم با دانشگاهی که در آلمان رفته بودم...اخلاق بدی پیدا کردم که همه چیزو با اونجا مقایسه میکنم...و اینکه چقدر عقبیم وحشتناکه... 

... تمام انقلاب هم راه رفتیم...خاطره ها...کافه...سینما...تصمیمات مهم...

.... می گفت تاحالا شده دلت بخواد تنها زندگی کنی...بعد کمی مکث کرد و دوباره گفت خب الانم که تنهایی هیچی...منم گفتم در آینده هم تنهام...در آینده ام هیچ نفر دومی نمی بینم... 

..... هیچ وقت نشده که نود بخاطر شهادت پخش نشه...عجیبه...بسی عجیبه... 

...... نمیدونم از چه زمانی و چطور...ولی اکثرا وقتی چیزی میبینم که خودم میتونم درستش کنم...نه میخرمش...نه میذارم بقیه بخرن...میگم من براتون درستش میکنم...مثل کیف هندزفری امروز...که نذاشتم بخره و گفتم درستش میکنم کاری نداره...

 


برچسب‌ها:
دیوونگی هام, روزمرگی هام
+ تاریخ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 2:16 نویسنده Weißes Eule |