|
برای خودش برنامه ریزی کرده ظهرها بعد از کار بیاید و باهم آلمانی بخوانیم...من هم لبخند زنان قبول کردم...شاید بودنش باعث شود من هم مجبور به خواندن شوم...نگفتم نمیتوانی بروی...نگفتم نمیتوانی بخوانی...نگفتم باز هم نمیشود...فقط قبول کردم...
تمام امروز را فکر میکردم...وقتی بیکارم فکر میکنم...تمام خانه را تمیز کردم و فکر کردم...نقاشی کشیدم و فکر کردم...رادیو گوش دادم و فکر کردم...غذا درست کردم و فکر کردم...با تمام مشغول بودنم فکر میکردم...که اگر نبود...اگر آن سالها نبود...اگر آن سالها مثل حالا بی احساس بودم...اگر از او میگذشتم...اگر به فکر رویاهای خودم بودم...اگر حالم بد نبود و بیشتر درس می خواندم...اگر معدل لعنتی کارشناسی ام کمی بیشتر بود...الان در یکی از کافه های خیابانی یکی از شهرهای آلمان نشسته بودم میان حجمی از کتاب و جزوه و یادداشت...و راجع به اینکه چرا فلان سلول سرطانی نامرد است یا چرا ویروس ایدز اینقدر خوشحال و زیباست...یا ام اس دردش چیست...تحقیق میکردم... و حالا چندین برابر باید بیشتر تلاش کنم...به قول او کمی همت داشته باشم...اراده و قدرت زیاد تا به خواسته ام برسم...با ذهنی خسته و قلبی متلاشی شده...تنها و تنها و تنها... برچسبها: دیوونگی هام |