|
هر چند سال یک بار ممکنه این اتفاق بیفته...که من صبح زود بیدار بشم...و تو هوای منفی 3-4 درجه برم تهران...و دوستی که هم باید باشه تو زندگیم و هم نباید باشه رو بعد از سه سال ببینم...سه سال زمان زیادیه...سه سال بزرگتر شدیم...به اندازه ی سه سال تغییر کردیم...از راه دوری اومده بود و همیشه "نه" گفتن بهش سخت ترین کار دنیاست برای من...ولی بیاین راستشو بهتون بگم...من هیچ حسی نداشتم...هیچی... اگر دوستانم میدونستن که چقدر تهران رفتن...از نظر روحی عذاب آوره برام...هیچوقت بهم نمیگفتن که برم تهران دیدنشون...دیگه انقلاب و ایستگاه شادمان که هیچی...موقع برگشت تو قطار گریه م گرفته بود...همین قدر احمقانه...!! و این متن ادامه داشت...ولی...بیخیال... برچسبها: روزمرگی هام فاصله گرفتنم از آدمها...شاید از تابستون قبل شروع شد...موقعی که داشتم برای آیلتس میخوندم و تنها چیزی که احتیاج داشتم نمره ی 6 بود...صبحها زود بیدار میشدم و اینقدر با انگیزه بودم که همه ی تفریحاتمو گذاشته بودم کنار...نه فیلم نه سریال نه بیرون رفتن...نه تلگرام و اینستا و حرف زدن با آدمها...همون جا بود...حرف زدنم با آدمهای واقعی و مجازی کم شد...کم و کمتر شد...همون جا بود که عادت کردم...به حرف نزدن با آدمها...از دوست عزیز روانشناسم که همیشه همراهم بود و دوستی که مدت امتحان راهنمام بود...تا رفیق ترین آدم زندگیم...باهاشون حرف نمیزدم...دیگه عادت کرده بودم...با خودم حرف میزدم...با خودم حرف زدنهام تا جایی پیش رفت که آدمی که دوست داشتم و دوباره برام پررنگ شده بود تو زندگی، متوجه علاقه ام نشد و رابطه ای که هنوز دوباره شروع نشده بود تموم شد!...و من نتونستم مثل قبل باشم...نتونستم حرف بزنم...من عادت کرده بودم به با خودم حرف زدن...به سکوت...به تنها بودن...اتفاقات تاثیرگذاری افتاد...که هربار این میل به حرف نزدنو بیشتر و بیشتر کرد...و حالا به جایی رسیدم که تماسهای دوستانمو جواب نمیدم...و به دوست عزیزی که حالمو بخاطر پست قبل پرسیده بود...متاسفانه کمی بی ادبانه جواب دادم...دیگه حتی کنجکاو هم نیستم نسبت به دوستانم که چیکار میکنن یا حالشون چطوره...فقط دلم میخواد که تنهام بذارن...تا اینقدر با خودم حرف بزنم که تموم شم... برچسبها: دیوونگی هام از اینکه داره اتفاقاتی شبیه شروع سال 95 میفته...نمیدونم ناراحت باشم...گریه کنم...انکار کنم...واقعیتو میبینم و شاهدم که یه آدم دیگه شده...آدمی که دیگه خانواده شو نمیبینه...غریبه شده...هی به خودم میگم باور نکن...امکان نداره...واقعا امکان نداره...ما بد بودیم...خودخواه بودیم...ولی این اتفاق سنگینه برامون...باهاش شوخی میکنیم...چون نمیخوایم باور کنیم...ما نمیخوایم باور کنیم...نمیخوایم شخصیتش جلوی ما بشکنه...میدونم که درکش نمیکنیم ولی حق ماست که انتخابش ما باشیم...کاری از دستم برنمیاد غیر دیدن فروپاشی زندگی که سالهاست شبیه زندگی نیست...ولی امید دارم...آره امید دارم که همه ش دروغ باشه و اشتباه کرده باشیم...نتیجه گیریهامون اشتباه باشه...افکارمون اشتباه باشه...امید دارم که اتفاق بدی نیفته... برچسبها: دیوونگی هام |