فاصله گرفتنم از آدمها...شاید از تابستون قبل شروع شد...موقعی که داشتم برای آیلتس میخوندم و تنها چیزی که احتیاج داشتم نمره ی 6 بود...صبحها زود بیدار میشدم و اینقدر با انگیزه بودم که همه ی تفریحاتمو گذاشته بودم کنار...نه فیلم نه سریال نه بیرون رفتن...نه تلگرام و اینستا و حرف زدن با آدمها...همون جا بود...حرف زدنم با آدمهای واقعی و مجازی کم شد...کم و کمتر شد...همون جا بود که عادت کردم...به حرف نزدن با آدمها...از دوست عزیز روانشناسم که همیشه همراهم بود و دوستی که مدت امتحان راهنمام بود...تا رفیق ترین آدم زندگیم...باهاشون حرف نمیزدم...دیگه عادت کرده بودم...با خودم حرف میزدم...با خودم حرف زدنهام تا جایی پیش رفت که آدمی که دوست داشتم و دوباره برام پررنگ شده بود تو زندگی، متوجه علاقه ام نشد و رابطه ای که هنوز دوباره شروع نشده بود تموم شد!...و من نتونستم مثل قبل باشم...نتونستم حرف بزنم...من عادت کرده بودم به با خودم حرف زدن...به سکوت...به تنها بودن...اتفاقات تاثیرگذاری افتاد...که هربار این میل به حرف نزدنو بیشتر و بیشتر کرد...و حالا به جایی رسیدم که تماسهای دوستانمو جواب نمیدم...و به دوست عزیزی که حالمو بخاطر پست قبل پرسیده بود...متاسفانه کمی بی ادبانه جواب دادم...دیگه حتی کنجکاو هم نیستم نسبت به دوستانم که چیکار میکنن یا حالشون چطوره...فقط دلم میخواد که تنهام بذارن...تا اینقدر با خودم حرف بزنم که تموم شم... 


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 3:23 نویسنده Weißes Eule |