|
ساعت هشت و هشت دقیقه ست... نمیدونم بعد از چند روز و چند ماه دارم اینجا مینویسم... ولی خب هیچ جا خونه ی آدم نمیشه دیگه... حالم اینقدر بد و وحشتناکه که برای آدمی که به هدفش رسیده اصلا طبیعی نیست...نه هنوز نرسیدم...یه قدم مونده...یه قدمی که نمیتونم بردارم...نه اینکه نخوام، میخوام ولی نمیشه... یکی میره با زندگیش بازی میکنه...فکر میکنه که فقط زندگی خودشه که نابود میشه...نمیدونه که چندتا آدم دیگه هم دورش هستن که متاسفانه به زندگیش وصلن...میره ته دره و باقی رو هم با خودش میبره...زنده میمونن ولی دیگه راه نجاتی براشون وجود نداره از اون دره...فقط نفس میکشن و شاید منتظرن معجزه بشه...که نمیشه... الان هم وضع همینه...من ویزای چند ماهه ی آلمان دارم ولی ته دره م و معجزه ای برای نجات دادنم وجود نداره...دنیا نابود شده و من دیگه آدم سابق که هیچ، دیگه وجود ندارم... اینقدر قلبم پر از غمه که هیچ طوری آروم نمیشم... گفتم من یا میرم یا میمیرم...کسی باور نداره...حتی اگه نفس بکشم هم دیگه زنده نیستم... دلم نمیخواد با آدمها حرف بزنم...با هیچکس...مطلقا هیچکس...ولی خب یه سری آدم اطرافم هستن کلا نسبت به فهمیدن مقاومن...هیچ جایی آدم رو راحت نمیذارن... کاش کرونا نبود میرفتم جایی گم میشدم... برچسبها: دیوونگی هام |