|
اینقدر عصبیم که نمیدونم چطور خودمو آروم کنم...واقعا زندگی چرا طبق برنامه ریزی هام پیش نمیره...هی میخوای امید داشته باشی...هی میخوای تلاش کنی...هی میخوای بگی آره این دفعه دیگه همونی میشه که تو میخوای...ولی شرایط اینقدر مسخره است...هر بار با تاکید بیشتری به این نتیجه میرسم که زندگی مزخرفه...واقعا واقعا مزخرفه...
برچسبها: بی اعصابی هام
دارم به یک مسیر سخت فکر میکنم...این بار اگه تلاش کردم و نشد...میرم توی اون راه سخت تر و عذاب آورتر...حوصله و صبر زیادی میخواد که باید تمرین کنم و اینهارو بیشتر کنم...حالم به معنی واقعی کلمه از این مسیر بهم میخوره...چون متنفرم ازاینجا زندگی کردن...ولی برای رفتنم بهترین کاره...اگر که باز هم نشد...ترجیح میدم با تحمل این راه یک آدم سیو دو سه ساله ی خوشحال بلیط به دست تو فرودگاه باشم که داره از خانواده ش خداحافظی میکنه...تا یک آدم سیو دو سه ساله ی افسرده ی غرغرو و شاکی از اینکه هنوز داره اینجا زندگی میکنه...فقط باید که بخوام...
برچسبها: دیوونگی هام
وقتی بازی میکنم :
الان به یک پسر بچه دارم کمک میکنم که پدرشو پیدا کنه...باید بخاطرش با چند نفر حرف بزنم و آدم بکشم...آرهه پول میگیرم و آدم میکشم کار اصلیم همینه...تو شهر بهم میگن مرسنری یا میستیوس یعنی مزدور...البته مردم مزخرف میگن همش دارم برای اینها کار میکنم...قراره براشون جنگ هم برم...پادشاه وحشی گفته تا نری دشمنو شکست ندی خونه تو بهت نمیدم...منم بخاطر مادرم قبول کردم...زندگی سخته به هرحال آدم باید بجنگه... و آدم هایی هم که در مسیر رسیدن به اهدافش هستنو بکشه...خیلی راحت... برچسبها: دیوونگی هام
در این لحظه میخوام براتون از درد معده بگم...متاسفانه!!،معده در نزدیکی قلب قرار داره و تشخیص اینکه درد برای کدوم یکی از این دوتاست بسیار مشکله...من به این درد با خوش بینی نگاه میکنم و ترجیح میدم که برای معده باشه...درد نام برده در حالت شدید وحشتناکه و باعث عدم هرگونه فعالیت حتی نفس کشیدن میشه...اینطور که دم و باز دم بسختی صورت گرفته و آدم حس میکنه بهتره بیخیال اکسیژن رسانی شده و یک گوشه بشینه و بمیره برای خودش...
میخواستم درد معده رو بذار در صدر جدول دردها...ولی با اختلاف کلیه درد همچنان اول هست...!! تا توصیف درد بعدی بدرود... برچسبها: دیوونگی هام
کمی از آرشیو وبلاگ قدیمیم از سال 93رو میخوندم...چقدر مینوشتم...روزی دو سه پست...از کوچک ترین جزییات...درخت و دیوار و آدمها و مداد و خودکار...و چقدر احساسی...احساسی که اگه اون سالها نداشتم شاید وضعیت زندگیم بهتر از این بود...احساسم مقصر بزرگ زندگیم بوده همیشه...
چقدر این نوشتن از هر چیزیو کم دارم این روزا...یادم رفته که چقدر خوب مینوشتم...آرهه...بذارید از خودم تعریف کنم و بگم که من واقعا خوب و متفاوت مینوشتم...و حیف شدم در این زمینه...
+ میخوام بعضی نوشته های گذشته رو گاهی بذارم تو کانالم برچسبها: دیوونگی هام
از آدمها...نه...من از خودم فاصله گرفتم...دوره دوره دور...
برچسبها: دیوونگی هام
تنها زندگی کردن...چیزی که عمیقا خوشحالم میکنه...
برچسبها: دیوونگی هام
کلیه ی لعنتی وحشی...من قول دادم نفروشمت...دیگه دردت چیه باز...!
برچسبها: بی اعصابی هام
"وقتی منو شخصیتمو نمیشناسه...چطور میخواد بگه چه چیزیو در مورد من دوست داره؟! "
+دیالوگ یک انیمه برچسبها: دیالوگ بازی هام
برنامه ریزی کن...حرکت کن...بزرگ شو...قبل از اینکه تموم بشی...
بی تفاوتی و دلزدگی...غولهای سخت... نوشته بودم داشتن مدرک نشان دهنده ی با سواد بودن نیست...آدم باسواد آدمیه که یک زبان خارجی بلد باشه...موسیقی بلد باشه...از فرهنگ و تاریخ اطلاعات داشته باشه...و ترکیبی از همه ی اینها...و الان میتونم بهش دانستن علم کامپیوتر و تکنولوژی هم اضافه کنم... هنوز بی سوادم... برچسبها: دیوونگی هام |