دارم به یک مسیر سخت فکر میکنم...این بار اگه تلاش کردم و نشد...میرم توی اون راه سخت تر و عذاب آورتر...حوصله و صبر زیادی میخواد که باید تمرین کنم و اینهارو بیشتر کنم...حالم به معنی واقعی کلمه از این مسیر بهم میخوره...چون متنفرم ازاینجا زندگی کردن...ولی برای رفتنم بهترین کاره...اگر که باز هم نشد...ترجیح میدم با تحمل این راه یک آدم سیو دو سه ساله ی خوشحال بلیط به دست تو فرودگاه باشم که داره از خانواده ش خداحافظی میکنه...تا یک آدم سیو دو سه ساله ی افسرده ی غرغرو و شاکی از اینکه هنوز داره اینجا زندگی میکنه...فقط باید که بخوام...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۸ ساعت 3:8 نویسنده Weißes Eule |