از اینکه داره اتفاقاتی شبیه شروع سال 95 میفته...نمیدونم ناراحت باشم...گریه کنم...انکار کنم...واقعیتو میبینم و شاهدم که یه آدم دیگه شده...آدمی که دیگه خانواده شو نمیبینه...غریبه شده...هی به خودم میگم باور نکن...امکان نداره...واقعا امکان نداره...ما بد بودیم...خودخواه بودیم...ولی این اتفاق سنگینه برامون...باهاش شوخی میکنیم...چون نمیخوایم باور کنیم...ما نمیخوایم باور کنیم...نمیخوایم شخصیتش جلوی ما بشکنه...میدونم که درکش نمیکنیم ولی حق ماست که انتخابش ما باشیم...کاری از دستم برنمیاد غیر دیدن فروپاشی زندگی که سالهاست شبیه زندگی نیست...ولی امید دارم...آره امید دارم که همه ش دروغ باشه و اشتباه کرده باشیم...نتیجه گیریهامون اشتباه باشه...افکارمون اشتباه باشه...امید دارم که اتفاق بدی نیفته...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 0:50 نویسنده Weißes Eule |