|
تا این لحظه از شب را باهم بابا لنگ دراز دیدیم...و فحش دادیم به سانسورچی ها و تغییر دیالوگها...و لحظه های قشنگی که دیده نشده بود...شاید آن زمان خیلی هم مناسب نبود برام که اون لحظه ها رو ببینم...جودی پر از انرژی و تنها...پر از لبخند و دیوونگی...چقدر میخواستم شبیهش باشم...تجربه ی یک زندگی بدون وابستگی و مستقل بودن...تو کالج...لحظه های قشنگ با دوستایی که شبیهت نیستن ولی بهترینن برات...عاشق شدن یواشکی... حتی تو این سن هم دیدن سریالش پر از لذت بود...و یادآور خاطراتی که هیچ وقت تکرار نمیشن... برچسبها: دیوونگی هام |