آدم باید کاریو بکنه که ازش لذت میبره...لذت که نه...مشغول شدن فکر بیشتر...من خودمو مشغول کردم...با ترجمه ی داستان...هر روز یه جای خاصیم...یه روز تو دنیای یه رمانم که باید یه دوست روانیو تحمل کنم...یه روز تو دنیای یه بازیم و باید تلاش کنم نمیرم...یه روز تو یه موزه پر از شیاطین انسان نما هستم...روزای هیجان انگیزیو میگذرونم...و اصلا وقتشو ندارم که به چیزای دیگه ای فکر کنم...اصلا حوصله فکر کردن به چیزای دیگه هم ندارم...زندگی تو یه دنیای فانتزی بهتر از این واقعیت تهوع آوره...من میخوام که یادم بره کجام...و دارم موفق میشم...نمیخوام یکی دستمو بگیره برگردونه به واقعیت...واقعیتی که قشنگ نیست...واقعیتی که میرسه به قیمت یورو و گرونی و این مزخرفات...درد اطرافیانم پول در آوردن منه...و منم میخوام پول دربیارم و همه شونو بذارم رو سایلنت...که ولم کنن منو به حال خودم...که امیدوارم اون موقع ولم کنن...من فقط یه زندگی مستقل تنهایی میخوام...نمیدونم کی قراره بهش برسم...تو سی و چند سالگی یا شاید چهل و چند سالگی...ولی بلاخره بهش میرسم...حتی اگه نرم...تمام مزخرفاتی که پشت سر یه دختر تنهای مجرد میگنو تحمل میکنم...و به زندگی تنهایی مستقلم میرسم...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 2:52 نویسنده Weißes Eule |