با اینکه همه میدونید...ولی برای اونایی که نمیدونن...من اکثرا در کانالم مینویسم...نوشته هایی پر محتوا...!! :))

اینجا: جغدی که میخواست خرگوش باشد

 

+ تاریخ جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 15:9 نویسنده Weißes Eule |

آخی... یهویی دلم خواست بیام اینجا!

چقدر جالب که هنوز خیلی‌ها مینویسن!

زندگی جریان داره و آدم‌ها ادامه میدن... حتی اگه ما نباشیم.‌‌.. حتی اگه ما از یاد رفته باشیم...

یه کم از نوشته‌های قدیمم رو خوندم و اصلا یادم نمیاد که چرا اینارو نوشتم :))))

میگن آدم فراموش‌کاره همینه دیگه...

در آستانه‌ی سال نو... حالی نو براتون آرزو دارم... برای هر کسی که منو یادش هست... و برای هر کسی که منو یادش نیست...

+ تاریخ شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 4:30 نویسنده Weißes Eule |

خب من بعد از صد قرن و گذشتن از اون حال و احوال بد...اومدم بگم هنوز حالم بده :))

چون حالم بده آی‌دی چنلم رو عوض کردم...اومدم به خواننده‌های میلیونیم که اینجا هستن اعلام کنم...

و اینکه من بلاخره رفتم...و نمیدونم چرا هنوزم حالم بده :))

به خاطر کروناست...اینجا هم داریم قرنطینه میشیم دیگه...فقط منتظرن کریسمس تموم شه...

زندگی مستقل و خوابگاهیم رو شروع کنم...حتما حالم بهتر میشه...

تا پستی دیگر بدرود...

+ تاریخ جمعه دوازدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 3:28 نویسنده Weißes Eule |

ساعت هشت و هشت دقیقه ست... 

نمیدونم بعد از چند روز و چند ماه دارم اینجا مینویسم... ولی خب هیچ جا خونه ی آدم نمیشه دیگه... 

حالم اینقدر بد و وحشتناکه که برای آدمی که به هدفش رسیده اصلا طبیعی نیست...نه هنوز نرسیدم...یه قدم مونده...یه قدمی که نمیتونم بردارم...نه اینکه نخوام، میخوام ولی نمیشه... 

یکی میره با زندگیش بازی میکنه...فکر میکنه که فقط زندگی خودشه که نابود میشه...نمیدونه که چندتا آدم دیگه هم دورش هستن که متاسفانه به زندگیش وصلن...میره ته دره و باقی رو هم با خودش میبره...زنده میمونن ولی دیگه راه نجاتی براشون وجود نداره از اون دره...فقط نفس میکشن و شاید منتظرن معجزه بشه...که نمیشه... 

الان هم وضع همینه...من ویزای چند ماهه ی آلمان دارم ولی ته دره م و معجزه ای برای نجات دادنم وجود نداره...دنیا نابود شده و من دیگه آدم سابق که هیچ، دیگه وجود ندارم... 

اینقدر قلبم پر از غمه که هیچ طوری آروم نمیشم...

گفتم من یا میرم یا میمیرم...کسی باور نداره...حتی اگه نفس بکشم هم دیگه زنده نیستم...

دلم نمیخواد با آدمها حرف بزنم...با هیچکس...مطلقا هیچکس...ولی خب یه سری آدم اطرافم هستن کلا نسبت به فهمیدن مقاومن...هیچ جایی آدم رو راحت نمیذارن...

کاش کرونا نبود میرفتم جایی گم میشدم... 


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ یکشنبه سوم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 20:26 نویسنده Weißes Eule

در نیمه شب اولین روز سال2021 گفتم بیام اینجا کمی حرف بزنم...درحالی که گوشیم داره رعدو برق قرمز میزنه و به صدای موتور مک لارن پی وان تو بازی نید فور اسپید گوش میدم...

هیچوقت فکرشو نمیکردم که اینقدر خالی بشم از کلمات یا اینکه اوج حرف زدنهام بشه چند جمله تو کانالم...نمیدونم چی از منی که مینوشت کم شده...ولی مطمئنم که چیزی سر جای خودش نیست...گاهی مدتی طولانی به این موضوع فکر میکنم که چرا نمیتونم مثل قبل بنویسم...ولی خب نتیجه ای نداره...

این بارو نمیخوام بگم که الان باید اونجا میبودم...میچرخیدم با دوستانم و تفریح میکردم...نمیخوام غر بزنم...اوضاع خوبه...آره قابل تحمله...من یه دانشجوام که چند وقت دیگه امتحاناتش شروع میشه...چی بهتر از این...یک مقاله هم راجع به واکسن کرونا باید ارائه بدم...مقاله رو چندتا استاد هندی نوشتن...و خب جالبه...شاید اومدم و ازش گفتم...همکلاسی و هم گروهی ایرانیم انتخابش کرده بود...ما آخرین گروهی هستیم که ارائه میدیم و میگفت باید بهترین باشیم...درصورتی که من بتونم مشکلات خوابمو حل کنم، بهترین میشیم...در غیر این صورت آدمی که نزدیک هفت صبح میخوابه و دو بعد از ظهر بیدار میشه...نمیتونه دوازده ظهر ارائه ی خوبی داشته باشه...آره سعی دارم ساعت خوابمو درست کنم... 

تاحالا از مانگا و مانهوا و کمیک چیزی شنیدین...مافیای ترجمه ی کمیک داریم تو اینستا...دخترای 14/15و نهایت17ساله ی به شدت بی ادبی که از نویسنده های اصلی هم طلبکارن...انگار خودشون دارن داستانو مینویسن...با ترجمه ی افتضاحشون...منی که تو این کارمو دارن زده میکنن...به قول دوستی دیگه هر کی با مامانش دعواش میشه فاز اوتاکو بودن برمیداره و میره یه کانال انیمه و مانگا میزنه...خلاصه که تو این کار هم وضعیت بده...منم مثل یک مدیر شرکتی هستم که هی باید با اینو اون بحث کنم و نگران سودم باشم...همینقدر هم وقت گیره...حالا منتظرم یه پولی دستمو بگیره که اگه نشد جمعش میکنم بره...حوصله درگیری با دختر بچه های لوسو ندارم...آره دیگه اینطوری...دلم قدم زدن تو هوای آزادو میخواد...دیگه نمیدونم چند روزه که از خونه بیرون نرفتم...آسمون و درختهاو کلاغ ها و آدمهارو ندیدم...دیگه داره مسیرهای اطراف خونه یادم میره...باید بزنم بیرون...بعد با کلاه و شالگردن و ماسک سلفی بگیرم... استوری بذارم و بگم من هنوز زنده م...آره حواستون باشه من هنوز زنده م...هنوز حواسم بهتون هست...و هنوز میخونمتون... 

+ تاریخ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۹ ساعت 4:11 نویسنده Weißes Eule |

سال پیش همین موقع ها بود که به امید گرفتن پذیرش...رفتم یه دوره تخصصی آزمایشگاه...چیزای زیادی یاد گرفتم و تجربه ی خوبی بود...و بعد تونستم پذیرش بگیرم...برای تقریبا سومین بار...هر بار یه مشکلی به وجود میومد...یه بار مدرک زبان آماده نبود...یه بار سفارت وقت مصاحبه نمی داد...خلاصه که هی نمیشد...ولی این آخرین بار شده بود...همه چی آماده بود...طوری که باورم نمیشد فاصله من با رسیدن به هدفم کمتر از یک ماه باشه...ولی این بار یه مشکلی فراتر از بقیه مشکلات پیش اومد...کرونا...روزی که وقت مصاحبه با سفارت داشتم، سفارت تو سایتش زد که به علت ویروس کرونا تعطیلیم...دلم نمیخواد براتون از حس و حال اون لحظه م بگم...بگم هم قابل درک نیست براتون...منتظر بودم...انتظارو انتظار...و در انتها هیچی...با مکاتبه با دانشگاه تونستم وقت بگیرم ازشون که برای ترم زمستون برم اونجا...ولی بازم نشد...اوضاع بدتر و بدتر شد...دیگه همه جای دنیا درگیر شده بودن...حالا ترم زمستون شروع شده...و رسما دانشجو شدم...باید برم سر کلاسای آنلاین...این کار خیلی ریسکه برام که میخوام از اینجا بخونم...چون معلوم نیست بعدش چی میشه...با این وضعیت اقتصادی وحشتناک...با کرونایی که خیال رفتن نداره...با آینده ای که کاملا مبهمه...هیچ کاری از دستم برنمیاد غیر از اینکه از این ترم آنلاین...و از این تجربه ی جدید لذت ببرم...

میخوام لذت ببرم و نهایت تلاشمو بکنم...تنها چیزی که اذیتم میکنه استرس حرف زدن به انگلیسی هست...که امیدوارم بتونم شکستش بدم...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۹ ساعت 3:29 نویسنده Weißes Eule |

به سلامتی بازگشت بلاگفا صلوات... |:

یعنی من اینقدر استرس پریدن آرشیو نوشته های گرانقدرمو داشتم...که روزی صدبار چک میکردم ببینم اینجا درست شده یا نه...

درسته که ماهی یه بار میام مینویسم...ولی اینجا خونه ی امنه...و خب خداروشکر... 


برچسب‌ها:
روزمرگی هام
+ تاریخ شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۹ ساعت 0:18 نویسنده Weißes Eule |

آدم باید کاریو بکنه که ازش لذت میبره...لذت که نه...مشغول شدن فکر بیشتر...من خودمو مشغول کردم...با ترجمه ی داستان...هر روز یه جای خاصیم...یه روز تو دنیای یه رمانم که باید یه دوست روانیو تحمل کنم...یه روز تو دنیای یه بازیم و باید تلاش کنم نمیرم...یه روز تو یه موزه پر از شیاطین انسان نما هستم...روزای هیجان انگیزیو میگذرونم...و اصلا وقتشو ندارم که به چیزای دیگه ای فکر کنم...اصلا حوصله فکر کردن به چیزای دیگه هم ندارم...زندگی تو یه دنیای فانتزی بهتر از این واقعیت تهوع آوره...من میخوام که یادم بره کجام...و دارم موفق میشم...نمیخوام یکی دستمو بگیره برگردونه به واقعیت...واقعیتی که قشنگ نیست...واقعیتی که میرسه به قیمت یورو و گرونی و این مزخرفات...درد اطرافیانم پول در آوردن منه...و منم میخوام پول دربیارم و همه شونو بذارم رو سایلنت...که ولم کنن منو به حال خودم...که امیدوارم اون موقع ولم کنن...من فقط یه زندگی مستقل تنهایی میخوام...نمیدونم کی قراره بهش برسم...تو سی و چند سالگی یا شاید چهل و چند سالگی...ولی بلاخره بهش میرسم...حتی اگه نرم...تمام مزخرفاتی که پشت سر یه دختر تنهای مجرد میگنو تحمل میکنم...و به زندگی تنهایی مستقلم میرسم...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 2:52 نویسنده Weißes Eule |

اینقدر این روزا حوصلم ته کشیده که سر هیچ چیزی...با هیچکسی بحث نمیکنم...میگن اینکارو بکن میگم باشه...اینطوریه...باشه...اونطوریه...باشه...دنیا قشنگه...باشه...اصلا دلم نمیخواد هم با آدمی حرف بزنم ولی متاسفانه خودمو درگیر کاری کردم و مجبورم با آدما در ارتباط باشم...مامانم همیشه درست میگفت بهم که "تو باید تو غار زندگی کنی"...واقعا فکر خوبیه...میخوام بگردم یه غار مناسب پیدا کنم...البته باید غارش آنتن برای اینترنت داشته باشه...بی فیلمو سریال که نمیشه...

از حرفای بیهوده...تلاشهای بیهوده...امید داشتن های بیهوده واقعا بدم میاد...مخصوصا حرفای تکراری آدمها...واقعا خودشون حس نمیکنن که دارن حرف تکراری میزنن...بابا صد بار که یه داستانو تعریف نمیکنن که...مثلا طرف میاد راجع به اهدافش حرف میزنه...بابا خب صدبار اینو گفتی...برو تلاش کن برسی بهشون حرف زدن نداره که...اسمشو هم میذارن دردو دل دوستانه...بسه دیگه...من حفظ شدم همه دیالوگ هاتونو...اعصاب آدمو میریزن بهم...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 2:11 نویسنده Weißes Eule |

خیلی دلم میخواست ذهنمو خالی کنم اینجا و اینقدر بنویسم که هیچی باقی نمونده باشه از افکارم...ولی نمیتونم...میخوام آدم الکی خوش کانالم باقی بمونم...

نمیخوام بنویسم که یادم بیاد کجا باید باشمو الان کجام...که چندتا شب تا صبح باید گریه کنم که آروم بشم...که گیر افتادم تو این جهنمی که حتی یه در خروجی هم نداره...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۹ ساعت 4:0 نویسنده Weißes Eule |

این چه مسخره بازی هست بلاگفا در آورده...تو کامپیوتر و لپ تاپ نمیدونم وضعیت چیه...ولی با گوشی که وضعیت مزخرفی شده...آپدیت میخوای بشی درست آپدیت شو خب...قبلش خبر بده...توضیح بده...راهنما بذار...نظر سنجی کن...همینطوری یهویی چرا برای خودت حرکت میزنی...نمیگی هنگ میکنیم...!! ولی با این وجود تغییر و تنوع همیشه خوبه... 


برچسب‌ها:
روزمرگی هام
+ تاریخ یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 21:48 نویسنده Weißes Eule |

اینقدر عصبیم از حرفاش که...همه دردام بهم حمله کردن...کاش میتونستم و عرضه شو داشتم که خودمو راحت کنم از این زندگی مزخرف...ولی تنها چیزی که جلومو میگیره علاقه و حمایت خواهرمه...که اگه نبود بلاخره یه روزی جرئت تموم کردن این زندگی مزخرفو پیدا میکردم... 


برچسب‌ها:
بی اعصابی هام
+ تاریخ سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 15:59 نویسنده Weißes Eule

میخوام براتون یه فیلم ترسناک واقعی تعریف کنم... 

شب گذشته...همینطور که ما برای خودمون نشسته بودیم و تلویزیون داشت غر غر میکرد...برادر جانم یهویی اومد داخل خونه و گفت حیاط و پله ها پر از سوسک های سیاه ریز شده...ما متعجب گفتیم چی...سوسک...سیاه...از کجا اومدن...به کجا میروند...اولش همینطور مسخره کنان فکر میکردیم شوخیه...تا اینکه از شدت زیاد بودن سوسک ها تمام دو سه تا پله ی خونه سیاه شده بود...کاملا سیاه...فکر کنید که وارد لونه ی مورچه ها شده باشید...چقدر میتونه ترسناک باشه...برادر جان در اقدامی قهرمانانه...رفت اسپری سوسک کش خرید و تمام سوسک هایی که از ناکجا آباد اومده بودنو کشت...مادر جان هم جنازه هاشونو جمع کرد...من چیکار میکردم...بنده ترسان و لرزان یک گوشه نشسته بودم و سعی میکردم نفس بکشم...بخاطر بوی وحشتناک سوسک کش نفس کشیدن سخت شده بود...و به همین خاطر هم نتونستم از این واقعه ی ترسناک عکس بگیرم...و گفتم بنویسم ببینید بعد از کرونا و زلزله حمله ی سوسک هارو شاهد هستیم...طبق شایعه های شنیده این دسته از سوسک ها از سمت تاکستان (مثل اینکه طرفای قزوینه) به سمت ما اومدن...و اینکه بعدش قراره کجا برن هنوز نامعلومه... 


برچسب‌ها:
روزمرگی هام
+ تاریخ پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 3:24 نویسنده Weißes Eule |

شاید خیلیها این سایتو بشناسن...و خیلیها نشناسن...الان آشنا میشید باهم...این سایت دوره های مختلف آموزشی داره...چند هفته ای...کوتاه مدت...و این حسو به آدم میده که انگار داری تو یه دانشگاه بین المللی با آدمهایی از جاهای مختلف تو یه کلاس درس میخونی...حس خوبیه...خودم حداقل روزی 2ساعتمو اونجا میگذرونم...یاد میگیرم و حرف میزنم...هر چند که شاید اشتباه گرامری داشته باشم ولی تلاشمو میکنم مثل بقیه حرف بزنم...خلاصه که خیلی خوبه...خیلی... 

https://www.futurelearn.com/


برچسب‌ها:
روزمرگی هام
+ تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 17:0 نویسنده Weißes Eule |

چی میشد 10سال جوون تر میشدم...نه اینکه برگردم عقب نه اصلا علاقه ای به برگشت به گذشته ندارم...ولی دلم میخواد با این شخصیت و تفکراتی که الان دارم...10سال جوون تر میشدم...هر چقدر هم که بگیم سن فقط یه عدده اینطوری نیست...گاهی از تلاشهای بی نتیجه میشه فهمید که بالاتر رفتن سن یعنی چی...محدود شدن انتخابها توی هر چیزی...تجربه هایی که باید تو دهه ی بیست سالگی انجام میشدن ولی نشدن...و حتی اگه الان هم انجام بشن دیگه اون حس و حالو ندارن...اون عقب بودن از زندگی جبران نمیشه...الان واقعا به قرص ری لایف* احتیاج دارم...به اینکه 10سال جوون تر بشم و شاید...وقت بیشتری برای زندگی کردن داشته باشم...و البته که 10سال جوون تر شدن تو این ویرانه منظورم نیست...اینجا همچنان برام تهوع آوره...

 

* انیمه Relife...قرصی داشت که به آدم این فرصتو میداد که 10سال جوون تر بشه...در دسترس آدمایی قرار میگرفت که تو زندگی کم آوردن...انیمه ی فوق العاده ای بود...


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 4:36 نویسنده Weißes Eule |

الان به همه ی آدمهایی که میتونن بنویسن حسودیم میشه...دیشب که وبلاگمو باز کردم...گفتم اوووه...چقدر ننوشتم...اینقدر خودمو سرگرم کردم با بعضی چیزا که یادم رفته چطور مینوشتم...!! اووم شایدم دیگه چیزی نیست که ازش بنویسم...!!


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 18:2 نویسنده Weißes Eule |

این نوروز با اختلاف بهترین 13روز عیدی بود که داشتم...کلا به این مسخره بازی 13روز علاقه ای ندارم...و اینکه نه میزبان آدمی بودیم...و نه میهمان آدمهایی دیگه...نه به آدمی سلام و تبریک سال نو گفتیم...و نه روی آدمیو بوسیدیم...و نه سرو صدایی بود...و نه رفت و آمدی...و نه زنگ در به صدا در اومدنی...آرامش خالص بود...

ولی کرونا که رفت...امیدوارم به یادش هرسال این 13روزو همه بمونن خونه و جایی نرن...البته که فقط در حد فانتزی این قضیه باقی میمونه...!!


برچسب‌ها:
دیوونگی هام
+ تاریخ چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 2:0 نویسنده Weißes Eule |